مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
256
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
گفت : ملول مباش و بخاطر خود ، جز شادى راه مده . من شيخ تكيهء درويشانم و چهل درويش ، مرا در زير حكم است . ايشان را بفرمايم و به زودى ده هزار دينار از بهر تو فراهم آورم . ولى اكنون تو اين دخترك را به خواندن بفرما تا ما را حظ سرور و نشاط پديد آيد . كه سماع از براى طايفهء بجاى غذاست و از براى طايفهء چون دواست . و آن چهار درويش ، خليفه هرون الرشيد و جعفر وزير برمكى و ابو نواس بن حسن هانى 18 و مسرور سياف بودهاند و سبب آمدنشان بدان خانه اين بوده است كه خليفه را دلتنگى روى داده ، با وزير ميگويد كه : اى جعفر ، قصد من اينست كه به شهر اندر بگردم و دلتنگى من برود . پس جامهء درويشان پوشيده ، در شهر هميگشتند تا بدر آن خانه رسيده ، آواز عود بشنيدند . خواستند كه از حقيقت حال آگاه شوند . الغرض ، آن چهار درويش ، شب را بنشاط بروز آوردند . چون بامداد شد ، خليفه صد دينار به زير سجاده گذاشت و علاء الدين را دلدارى بدادند و از خانه بدرآمدند . چون دخترك سجاده برچيد ، يكصد دينار به زير سجّاده يافت و به شوهر گفت : اين زرها بگير كه اينها را در زير سجاده يافتم . درويشان اين را به زير سجاده گذاشتهاند . پس علاء الدين زرها گرفته ، ببازار رفت و آنچه خوردنى ضرور بود ، خريد . چون شب دوم برآمد ، علاء الدين شمع روشن كرده ، با دخترك گفت : دراويش ، ده هزار دينار كه وعده كردند ، نياوردند . و لكن ايشان خداوند مال نيستند كه وعده بجا توانند آورد . پس در گفتگو بودند كه درويشان در بكوفتند . دخترك بعلاء الدين گفت : در به روى ايشان بگشا . علاء الدين در بگشود . ايشان به خانه اندرآمدند . علاء الدين گفت : ده هزار دينار حاضر آوردهايد يا نه ؟ گفتند : هنوز پديد نياوردهايم . و لكن باك مدار . فردا انشاء اللّه از براى تو كيميا بپزيم اكنون تو زن خويش را به خواندن و عود زدن بفرما كه دل ما را بنشاط اندر كند كه ما سماع را دوست داريم . پس دخترك ، عود چنان بنواخت كه مكان برقص درآمد و آن شب را نيز بشادى بروز آوردند .